شب های کویر
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تمرین ميکنم........
آن لحظه کدام لحظه بود...آن لحظه ی غریبی که تو سرریز شدی تووی دلم؟ کدام لحظه بوده که یکهو دیدم که بی تو زندگی يك روز كشدار بي معني است؟ که دیدم صدايت را كه مي شنوم نفس هام به شماره می افتند.. كه ديدم دستم روي شماره ها مي لرزد ... كه ديدم شعرهايم همه اش شده است تو... كدام لحظه بوده كه دلم خواست پياده روها طولاني شود. آنقدر طولاني كه تا خانه تمام حرفهايم را برايت گفته باشم! کدام لحظه بوده که من شیفته ی این شیوه ی تماشای تو تووی زندگیم شدم؟ که دیدم بی تو مي شوم يك آدم ديگري كه هي دلش گرفته و هي بغض مي كند و هي منتظر است. كه حالا كه پاييز از لاي در خودش را به من مي رساند و ديوانه ام مي كند دلم برايت تنگ شده باشد. من يادم نمي آيد كدام لحظه بود؟ چه روزي بود؟ توي كدام خيابان؟ كجاي خيالهاي من؟ لاي كدام كتاب؟ كنار كدام واژه. يادم نمي آيد . تو يادت هست؟

